چند تا جوک و لطیفه از عبدالعزیز و خالد در روز میلاد حضرت علی علیه السلام

  • «عبد العزیز» میره امتحان گواهینامه،افسر ازش میپرسه اگه سر یه چهارراه 1دوچرخه سوار،1آمبولانس،1ماشین آتش نشانی و 1لندکروز باشه،به ترتیب کدومشون باید برن؟«عبد العزیز» میگه:اول آمبولانس،بعد ماشین آتش نشانی،بعدشم دوچرخه.افسر میپرسه پس لندکروز چی شد؟!«عبد العزیز» میگه:همون اول رفت...
  • یه روز «عبد العزیز» رو به جرم دزدی می برن دادگاه قاضی میگه خجالت بکش این دفعه چهارمته که میای دادگاه. «عبد العزیز» به قاضی میگه تو خجالت بکش که هر روز اینجایی !
  • «عبد العزیز» با دوست دخترش میرن پارک «عبد العزیز» میگه :عزیزم اگه این درخت کاج زبون داشت الان به ما چی میگفت ؟ دختره میگه اگه زبون داشت میگفت احمق من زردآلوام نه کاج ...
  • «عبد العزیز» میره کلاس انگلیسی ازش میپرسن اسمت چی؟ میگه :power god new day می پرسن معنیش چیه ؟میگه :قدرت الله نوروزی
  • بیست سوالی «عبد العزیز:- جانداره؟ نه! الهی چرا مُرده؟
  • یه روز «عبد العزیز» تو آینه عکس خودشو می بینه بعد می گه: ا...این چه آشناست ! بعد از یه ساعت فکر کردن داد می زنه: فهمیدم... این همون کره خریه که امروز توآرایشگاه یک ساعت زل زده بود به من !
  • «عبد العزیز» میره مسابقه بیست سوالی،  «خالد» از پشت صحنه بهش میرسونه که: جواب خیاره،  فقط تو  زود نگو که ضایع شه. خلاصه مسابقه شروع میشه، «عبد العزیز» میپرسه: تو جیب جا میگیره؟ میگن: نه. «عبد العزیز» میگه: بابا این عجب خیار گنده ایه!
  • «عبد العزیز» ساندویچ فروشی داشته، یک روز «خالد» میاد میگه: قربون یک ککتل بده، فقط بیزحمت توش گوجه نذارید. “عبد العزیز» میگه: آقا امروز گوجه نداریم، میخوای خیارشور نذارم؟!!
  • مناجات «خالد» با خدا. خداوندا گناهان مرا فقط تو دیدی توهم شتر دیدی ندیدی!
  • «عبد العزیز»:آقا این همسایه مون ساعت ۲ نصفه شب هی با مشت میکوبید به دیوار خونمون! «خالد»:عجب آدم های مردم آزاری پیدا میشن.حتماً نذاشتن بخوابی؟ «عبد العزیز»:نه,خوشبختانه خواب نبودم,داشتم شیپور تمرین می کردم.
  • «عبد العزیز» از «خالد» میپرسه توکه چشم کجاست؟ «خالد» میگه چشم که توک نداره.میگه پس چرا خواننده میخونه توکه چشمات خیلی قشنگه..!
  • اگه گفتین «عبد العزیز» به قرمز کم رنگ چی می گه؟
    قرمز آسمانی!
  • «عبد العزیز» تو کیوسک تلفن بوده، بیرون که میاد ازش می‌پرسند سالمه؟ میگه: سالمه فقط آفتابه نداره !
  • فکر عمیق «عبد العزیز» .. همیشه سعی کن مثل سنگ توالت انقدر بامردم روراست باشی که هر چی تو دلشونه برات بریزن بیرون
  • به «عبد العزیز» میگن یه جمله ی فلسفی بگو میگه: احمق ترین افراد کسانی هستند که به همه چیز اطمینان کامل داشته باشند. میگن: مطمئنی؟ میگه: صد در صد !!
  • یه روز «خالد» به دوست دختر خارجیش میگه ilove yuo دوست دخترش میگه ilove you too«خالد»  میگه ilove you 3دوست دخترش میگه what?قضنفر میگه کیلووات . مگاوات. ترا بایت ...
  • «عبد العزیز»میره سینما فیلم ترسناک میبینه..همه فرار میکنن جز «عبد العزیز»..ازش میبرسن تو جرا هنوز نشستی میگه دست به من نزنید من ریدم ...
  • نامزد «عبد العزیز»: اینقدر مى خوامت که دوست دارم تو بغلت بمیرم
    «عبد العزیز»: تو رو بخدا برو بغل ننت بمیر واسه ما مشکل درست نکن!
  • «عبد العزیز» تو موزه لوور فرانسه خسته می شه یه صندلی خالی می بینه میره می شینه مامور موزه با سرعت به طرفش میاد و بهش میگه :آقا پاشو این صندلی ناپلئونه !میگه : خب بابا ! هر وقت اومد بلند می شم !!!
  • «عبد العزیز»میره سیرک میگه میخوام استخدام بشم! میگن چه کارى بلدى؟ میگه بلدم اداى کلاغ رو در بیارم! میگن اونو که مام بلدیم:قار قــار...!بفرما بیرون... «عبد العزیز» هم پــــــرواز میکنــه و میــره..!:
  • «عبد العزیز» میره کولر بخره، یارو میگه کولر آبی میخوای؟ میگه: فرقی نمیکنه، قرمز بده.
  • «عبد العزیز» داشته فرم پذیرش هتل رو پر میکرده، جلوی  SEX  (جنسیت) مینویسه:  YES PLEASE
  • «خالد» باباش می میره خیلی براش بی تابی می کرده .«عبد العزیز» می ره دلداریش بده .می گه ناپلئون رو می شناسی؟ بعد از این همه جنگ و فتوحات مرد.انیشتن رو می شناسی؟ بعد از این همه کشف و اختراع مرد .بابای تو که هیچ گهی نبود تو اینقدر براش بی تابی می کنی
  • «عبد العزیز» به یه یارو تصادف میکنـــــــــــه !افسر میاد و می‌پرسه: کدومتون مقصر بودید؟ «عبد العزیز» میگه: والله من خواب بودم، ندیدم...!
  • «عبد العزیز» رشته‌اش دامپروری بوده، روش نمیشده به کسی بگه.یکی ازش می‌پرسه: رشته‌ات چیه؟  میگه: دامپیوتر، گرایش پشم افزار!
/ 0 نظر / 17 بازدید